برای دوست دیوانه ام
سلام دیوانه. ناراحت نشو. نه خودت بگو به کسی که هر روز حداقل یک بار اینجا را باز کند و ده پانزده دقیقه ببیند و بعد برود چه بگویم؟ لابد تو هم در آن ده پانزده دقیقه هایت سعی می کنی همه لحظه ها، همه خاطره ها، همه جاها و هر چیز دیگری که در آن یک ماه کذایی بلعیده بودیمش را به خاطر بیاوری و غرق شوی. لابد بعدش هم به این فکر میکنی که چطور می شود دوباره آنجا بود؟ من ولی فکر میکنم اگر بشود هزار بار دیگر هم این سفر تکرار شود با همه همان آدم ها هیچ وقت مثل بار اول نشود. ولی باز هم دوست دارم آنجا باشم نمیدانم چرا.چه کسی باور میکرد؟ نه یک نفر بگوید واقعا چه کسی باور میکرد این سفر این قدر خاطره بسازد برایمان؟ این قدر دوست تر شویم، این قدر دشمن تر شویم، این قدر گریه کنیم، بخندیم، آواز بخوانیم، ماجراجو شویم، دیوانه بازی در بیاوریم و حالا هم این قدر دل تنگی کنیم برای لولیو؟ بهتر است بگویم برای خودمان در لولیو.
دوست دیوانه من! تمام آن حرف زدن های تلفنی دو-سه ساعته حول این میگشت که چه بکنیم که ناراحتی هایمان، دلگیریهایمان، بد بودن هایمان رابا خودمان نبریم . این یک ماه را میخواستیم خوب باشیم، خوشحال باشیم و خلاصه کاری کنیم که کوفتمان نشود این سفر. ما به راه حل نرسیدیم. ولی نمیدانم چه شد که این طور شد. چه شد که این قدر حالا افسوس لحظه لحظه آن روزها را می خوریم. نمیدانم.
ولی هر چه بود حالا یک سال می گذرد از آن روزهای عجیب. انگار وارد جزیره ناشناخته شده بودیم. ای کاش چشم هایمان می توانست همه ان دقایق را برایمان ذخیره کند. ولی نه. بازهم آن حس و حال را که نمیتوانست ذخیره کند.
دیوانه جان! حسرت میخورم به تو که بیشتر از من به آن روزها فکر میکنی. راستش را بخواهی من خیلی زود به زود اگر بیایم اینجا هفته ای یک بار است. کار دیگری که نمیتوانیم بکنیم. پس بیا باز هم بیاییم اینجا و غرق شویم در فکر و خیال هایمان. مگر اشکالی دارد؟ ادامه بده به دلتنگیهایت، به دیوانه گیهایت، برای آن روزهای خوب، آن آدمهای خوب. ادامه بده...

0 Comments:
Post a Comment
<< Home